دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آيا به دل دستور داد؟
میتوان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادی از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تيغ تيز را
در كف مستی نمیبايست داد
قیصر امین پور
ت.و.ل.د
سلام.
فردا یعنی ۴ دی تولدمه.
خوب که چی؟
۲۲ سال میگذره.
هر سال الکی تر از پارسال.
ساکت و تنها
چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما
هیچ کس او را نمی خواند
برگ ها را می دهد بر باد
میرود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هر جا که باداباد!
بادبان را ناخدا باد است
لیک او را هم خدا هم ناخدا باد است...
قیصر امین پور
حسش نیست
این روزا اصلا حس آپ کردن ندارم.
یعنی اصلا حس زندگی کردن هم ندارم چه برسه به آپ.
این سرمای خفنی هم که خوردم بماند...![]()
...
حرف های ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می کنی وقت رفتن است ...
باز هم همان حکايت هميشگی ...
پيش از آن که با خبر شوی ...
لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود ...
آی ... !
آی ! دريغ و حسرت هميشگی ...
ناگهان چقدر زود دير می شود ...
عاقبت
و عاقبت ستاره من هم بر زمين افتاد
و تكه تكه های آن را به كودكی دادم تا
در سوگ آن ستاره به ماتمم بنشيند.
جهان
جهان پاره ای نور است
قطره ای آب و
ذره ای خاک
مارا بنگر که به جستجوی هم
کجا آمده ایم!
فكر می كنم
من فكر می كنم زنده ام زندگی آبی ست
لبخندها احساس عاشقانه اند و هر نگاه چون پيامی می وزد
و صبح، باغچه را نوازش می كند.
نديده ام هنوز ،مردم بی نقاب را،
من و گليم خانه های كاهگلی به ياد نمی آوريم عدالت آفتاب را
من فقط فكر می كنم كه زنده ام.
چشمهایم...
چشم هایم را که می بندم تو می آیی
و باز که می کنم تو نیستی
و من می خواهم برای همیشه بخوابم...
دست هایم به فرمان من نیستند تا سر بر می گردانم
اسم تو را بر روی زمین می نویسند می خواهم به دست هایم زنجیر بزنم
دیگر نمی خواهم غرورم بشکند.
تنها
میخواهم تنها
دریاها را گریه کنم
آیا عشق حقیقتی ست
بزرگتر از دل من؟
تولد
هنگامی که تولد یافتم
گریستم...
هر روز که می گذرد
نشان می دهد که چرا گریستم!!!
افسوس سیزده سالگی
افسوس سیزده سالگی
برای دیدن گربه ی سیاه در تاریكی
گربه باید چشم هایش را باز كند!
همیشه صدای قدم های خوشبختی را می شنیدم
كه از كنار من می گذشت
گویا خوشبختی ما را نمی بیند
بامداد آبی سه بار بر آسمان بنویس
برای خوشبخت بودن
باید بیش از این احمق بود!
كسی كه می فهمد خودكشی می كند
و كسی كه زیاد می فهمد هرگز
چرا كه مردن پایان فاجعه نیست
من كه در 20 سالگی مرده بودم دهسال دنیا را به تاسف نشسته ام
افسوس، افسوس، افسوس
افسوس شب های سفید كودكی، قصه ی چل گیسیا بانو، سبزه قبا، نارنج و ترنج
افسوس بیادگار نوشتم خط ز دلتنگی
افسوس، افسوس سیزده سالگی
افسوس روزهایی كه فرخ لقا خوشگل بود
و رستم هنوز كوچك نشده بود
افسوس روزهایی كه می شد یكی را دوست بداریم
و در هر كوچه یكی پیدا می شد كه برایش دست بزنیم!
افسوس روزهایی كه خدا در نزدیكی ما منزل داشت
و دست هیچ كس به ماه نمی رسید
افسوس روزهایی كه نمی ترسیدم از ماه زمین را بمباران كنند
افسوس، افسوس، افسوس
افسوس كه انسان را بر عقربه های ساعت آویخته اند.
(این شعر یادگار یه دوست قدیمیه.
كسی كه صبح و شبمونو با هم میگذروندیم.
كسی كه همه میگفتن شما دو تا به هم چسبیدین كه از هم جدا نمیشین؟
یادش بخیر روزی كه این شعرو با هم از توی یه كتاب قدیمی پیدا كردیمو تو برام توی دفترشعرم نوشتیشو من برای تو توی دفترت.
اونروز فكرشو هم نمیكردیم كه اون دوستی عمیقی كه بینمون بود یه روز به اینجا بكشه كه هردومون توی یه شهر باشیم و از حال هم بی خبر.
تو عوض شدی یا من ، نمیدونم.
ولی اگه یه نگاه به خودت توی آینه بندازی میفهمی كه كی عوض شده.
اگه عكسای قدیمیمونو نگاه كنی میبینی كه من هیچ فرقی نكردم، ولی تو...
من هنوز خاطراتی كه با هم داشتیم رو فراموش نكردم.
بگذریم.
فقط امیدوارم هر جا باشی سالم و خوشحال باشی.)
سلام
من اومدم
خوش گذشت
جای همه تون خالی بود![]()
سوغاتی...
آخ یادم رفت!![]()
آخ جون مسافرت!
سلام دوستان
من دارم ميرم يه مسافرت كوچولوی ۴-۵-۶-۷-۸ روزه ![]()
اگه بتونم تو اين مدت حتما يه سر ميزنم
اگه هم نشد وقتی برگشتم باز ميام پيشتون
سوغاتی هم يادم نميره
دلمم براتون خيلی تنگ ميشه![]()
فعلا ![]()
با ياد دل...
آينه چون شكست
قابی سياه و خالی
از او به جای ماند...
با ياد دل ـ كه آينه ای بود ـ
در خود گريستم.
بی آينه چگونه در اين قاب زيستم؟!
به جز تو
به جز تو
همه چیز آن قدر کوچک است
که در یک فنجان جا می گیرد...
و تو نیز آن قدر کوچک
که در دلم جا گرفته ای.
فال
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه ای كه با شب میرفت
اين فال را برای دلم ديد
من عاقبت از اينجا خواهم رفت...
کوتاه
کوتاه
قدم هایم
چه کوتاه شده اند
و غم هایم
چه بلند!
دیگر
وقتی که می دوم
دستم به شانه های صبورت
نمی رسد.
گریه
گریه
تو التماس نگاهم را دیدی
و برق روشن چشمم را
وقتی که پلک می زدم
وقتی قطره ای
بر چانه ام لغزید
تو
بودی
و می توانستی
انگشتت را دراز کنی
تا
نیفتد.
پرواز را به خاطر بسپار
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
(فروغ)